ميرزا خانلرخان

112

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

ببينم . گفتم : هروقت بفرمائيد . قرار شد فردا شب همانوقت آنجا بروم ، در اطاق مخصوصش تنها بنشينم ، حرف بزنيم . آمدم منزل هادى خان قرائى مشرف باشى سركار و ميرزا عبد اللّه خادم بهادر خان درجزى ، ميرمعصوم ايشيك آقا باشى شاهزاده و هادى خان و ميرزا محمد على مستوفى قاين و ابو القاسم خان برادرزادهء هادى خان ، آنجا بودند . خيلى اظهار خلوص و خصوصيت كردند و اهل مجلس هريك به زبان تمجيد از هادى خان و برائت ذمهء او از تعدى و شكايت اهل تربت كردند ، سه ساعتى ، شام آوردند . خيلى تكلف كرده بود . من اشتهائى نداشتم . قدرى نان و ماست خوبى بود ، خوردم . بعد آمديم منزل خوابيدم . روز دوشنبهء بيست و هشتم . صبح برخاسته نماز كردم . خاورى رفت پى كار خودش . من ماندم سماور آتش كرده . مدتى گذشت . ميرزا موسى و ابو القاسم خان قرائى آمدند . قدرى صحبت داشتند . ميرزا محمد خان كاشى آمد سرخر شد . صحبت آنها قطع شد به هزار مصيبت عذر ميرزا محمد خان را خواستيم . باز بر سر صحبت آمدند . ميرزا موسى خيلى نستعليق مىگفت . آنچه از مفاد كلامش برمىآيد اين بود كه مردم مأيوسند از اينكه مأموريت و رسيدگى شما براى كسى مفيد باشد . شما بايد به مردم بفهمانيد كه اعتنا به شاهزاده نداريد . خصوصيت با مستشار نمىكنيد و مطالب را مستقيما به طهران رجوع خواهيد كرد و ضمنا مىنمود كه دل پرى از مستشار دارد ، و از وضع او دل‌تنگ بود و تعرضات مىكرد . آنچه استنباط كردم ، هم مىخواست خيال مرا بفهمد و هم مىخواست ببيند اگر من با مستشار مخالفتى دارم ، او راه خصوصيتى باز كند . قريب به ظهر رفته ، نهار خورديم . آبگوشت بره و كله‌برهء خوبى داشتيم . بعد از نهار خوابيدم . عصر حاجى كاظم خان آمد . بعد از آن چند نفر از اهل اخلمد چناران آمدند ، شكايت از حاكمشان كه پسر يار محمد خان هراتى است كردند گفتم : عريضه بنويسيد ، بياوريد . رفتند قريب غروب دستخطى از سركار و الا به